تبليغاتX
سرنوشت -

سرنوشت

بدترین و زجر آورترین لحظات زندگیم دیشب آخرای شب بود...
دیشب زمانی که خواهرم توی لباس عروسی اونطرف نشسته بود...
و قرار بود ازم جدا بشه...اون چشاش پر از اشک شده بود،
و نگام می کرد... منم اونطرف تر داشتم ازش فیلم می گرفتم...
یهو اشک اون که دیدم دلم هرّی ریخت مثل اینکه متوجه شدم
خواهر جون جونیم ، تنها مونسم ، همدمم ،جیگرم ،عزیزم، پاره ی تنم ،
کسی بهترین خواهر دنیا برام بود ازم جدا می شد بغض جلوی گلوم را گرفت...
دستم یهو شل شد انگار دنیا دور سرم می چرخید..و یه بغضی جلوی گلوم گرفت
که انگار داشتند خفم می کردند..گریه ام شروع شد به هق هق افتادم گریه ی خواهرم بیشتر شد...
همه ما رو نگاه می کردند خیلی سعی می کردند خواهرم که عروس بود را آروم کنند...
منم به خاطر اینکه بیشتر عذابش ندم از جلوی روش رد شدم و دویدم طرف اتاقم و گریه کردم ...
اونم چه گریه ای ... صدای هق هقم بلند شده بود...اصلاً باورم نمی شد ..فکرش هم نکرده بودم
که رفتنش اینقدر عذای آور و غمناک باشد... توی دلم گفتم خواهرم داره از این خونه میره ؟
اونم چه کسی... تنها کسی که محرم رازم بوده توی تمام لحظات زنگیم ...کسی که شاهد تمام
ناراحتی ها و شادی هام توی زندگی بوده...کسی که وقتی بغض می کردم دلداریم می داد...
عده ای به زور اومدند توی اتاقم و منو نصیحت کردند که گریه نکنم تا خواهرم هم آروم بشه
بهم گفتند برو جلوش بخند تا با خوشحالی از هم جدا بشین...شاید دیشب بود که همه فهمیدند
ما دوتا چقدر همدیگر را دوست داریم و جدا شدن ار هم برامون مشکله...
اونو تا خونه ی داماد همراهی کردم ولی همش گریه کردم اصلاً دست خودم نبود...
بعد هم واسش دعا کردم که انشاالله توی زندگیش موفق بشه و به داماد و خواهرم تبریک گفتم...
اونم وقتی می دید دو تامون گریه کردیم بغض کرده بود ...
منم وقتی دیدم بغض کردند یه چیزی پروندم تا بخندند ولی نه کی حال خنده داشت توی اون موقع بد...
خواهرمو بوسیدم گریه کردم و گفتم الهی به پای هم پیر بشین و خوشبخت و ازشون خداحافظی کردم...
اومدم خونه بعد دیدم خیلی از قوم و خویشانم گریه کردند...با تعجب ازشون پرسیدم چی شده؟؟
گفتند هیچی _شما دو تا خواهر که دیدیم چطور گریه می کنید
و اینقدر همدیگرو دوست دارین ما را هم به گریه انداختید...
الانم با چشم گریون می نویسم از صبح تا شب چیزی نخوردم وقتی میرم طرف غذا حالت تهوع
بهم دست میده...همش هر جا میرم جای خالی خواهرمو حس میکنم و هی گریه میکنم
پدر و مادرم هم دست کمی از من ندارند می دونم که اونا هم نمی تونند
جای خالیه دختر خوب و خوشکلشون را حس کنند وقتی ناراحتی اونا را می بینم
ناراحتیم 1000 برابر میشه...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اسم : بهار

دانشجو : رشته حسابداری


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin