|
از هجوم این همه بدی بیزارم. از این جماعت وقیح و بدبخت که تکه های آهن را به هزار معرفت می فروشند، بیزارم..!! و من دچار آن پاکی پیش از گناهم که همه در کمین نشسته اند برایش ..! .به دنبال چه می گردم؟! کجاست روزنه ی روشن و آشنای فرار؟!! چه سخت است تنهای تنها به پیشواز این اجتماع رفتن! . شب هنگام که به یادش می آورم، گریه اش را فراموش نمی کنم + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها |
|
| ||||||