از سیلی دامنم رنجیده خاطر مشو
که من مست میرقصم
جایم زمین نیست
جاذبه نیو تن پایبندم کرده
تنگ در آغوشم مگیر
که
رقص در هوا میخواهد دلم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:33 توسط دختر تنها
|
در هوای نعشه افکار مشوشم
دود می شوم
دود
دود
دود
راه می روم در امتداد تاریکی
بوقی ممتد میزند قلبم
و
ایست...........
تلخ شده ام...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:32 توسط دختر تنها
|
نزديک تر بیا
می خواهم
تيزی چاقویی
را که در قلبم
فرو کردی
بيشتر احساس کنم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:31 توسط دختر تنها
|
باور کنید
گاهی واقعا
آدمی را آدمیت لازم است.
پ.ن : لطفا" نقاب هایتان را بر دارید.
پ.ن : افسوس...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:30 توسط دختر تنها
|
بودنت را کنار نبودنت می گذارم
زیاد هم فرقی نمی کند...
من همانم
ازت بدم مياد بدم مياد بدم مياد بدم مياد بدم مياد
بيشتر از اون از خودم ديگه بيزارم بيزارم بيزارم بيزارم بيزارم
پر از فريبم فريب فريب فريب فريب
پر از دروغم دروغ دروغ دروغ دروغ
ديگر تمام شد هر چه كه بود و نبود
پايان

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:29 توسط دختر تنها
|
خيانت هاي فاحشت را دانستم
لحظه اي كه عكسش را پس زمينه ي ذهنت ديدم
تو را قي مي كنم
عقيم مي شوم
اما ؛ باز نمي ميرم
تو فاحشه اي ؛ لباس راهبه گي ات را در بياور
لعنت...
به تو
و
سازت
به
جزيره ...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:29 توسط دختر تنها
|
اینروزاااا
تنها
چیزی که
می تواند
واسه
چند دقیقه
آرومم
کند
منو
از این
آشفتگی
و روح داغووون
.
.
.
سیگاری
است
که
تو به دستم
می دهی...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:27 توسط دختر تنها
|
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ؛ نه بغضی ؛ نه فریادی
ففط سکوت و صدای آه های ممتد...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:27 توسط دختر تنها
|
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ؛ نه بغضی ؛ نه فریادی
ففط سکوت و صدای آه های ممتد...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:26 توسط دختر تنها
|
قبر کن گورم را می کند.
دخترکی دنبال بادکنک صورتی اش می دود.قبر کن نگاهش را از بیل می گیرد
و به دخترک و بادکنکش میدهد.می گویند معشوقه ام مرا به هیچ کشته است اما من هنوز
زنده ام.چشم گورکن دنبال کفش های قرمز دخترک است که هنوز دنبال بادکنک می دود
ودستش به آن نمی رسد و نگاه من به مردمک چشم قبر کن.
تلی از خاک را روی چشم هایم می ریزد.نمی دانم صدای شیون کیست؟
گور من تنگ نیست دلم تنگ شده است.بادکنک صورتی لای شاخه های درخت
گیر می کند و می ترکد.قبرکن دوباره حواسش را به بیل می دهد .تل های خاک را
تندترو تندتر رویم می ریزد و مردمک چشمش را در نگاه من دفن می کند.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:26 توسط دختر تنها
|
امشب هوا جور دیگری است
و من
می چکم در خود
و
دود می شوم
میان سیگارهایم
تنها
دلم گرفته باز
من عق می زنم این دل گرفته گی تکراری و مسخره را
پوچم و خالی
هیج دستی نیست
مرگ بر من

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:25 توسط دختر تنها
|
امشب
آسمان صاف است ولی آسمان دل من مدتها ست ابری است باران نباریده مدتهاست
که سکوت کرده به امید رحمت تو.
صدای پای شب می آید صدای که فریاد غریبانه
سکوتش قلبم را به لرزه در می آورد.
ماه کو؟؟؟؟؟کو ستاره دل من؟کو صدای
آواز وجود من؟
آوازی که سکوت این شب ویرانه را می شکست.
سکوتی که اکنون
فریاد می زند فریادی گوش خراش....
صدای فریاد شب بلندترشده گویی شب در وجود
من است.شاید هم وجود من درشب.
شب
دیگر با من انس گرفته است در رگهایش اشک من است که جریان دارد.
دیگر جزیی
از غربت بی صدایم شده....
ومن خودم را در میان سیاهی شب گم کرده ام.
سکوتم
سکوت شب است سکوتی که میمیرد و زنده می شود...............
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:24 توسط دختر تنها
|
بهار دختریست :
که روزا خنده روی لباش هست...
و شبا چشاش خیسه...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:24 توسط دختر تنها
|
این روزای هفته رو نشمردن از سرم نمیره که نمیره... بالاخره تموم شد.
بعد یه عالم کلنجار و دعوا...
چند روزه این بغض لعنتی داره گلومو سوراخ می کنه... لامسب نمیشکنه... نمی ترکه
گوله نمی شه و از چشام نمی ریزه
امروز همه چی تموم شد... واسه همیشه
حالا زندگیم از یه جا دیگه شروع شد، درست همون موقع که تموم شد.
یه بغض تکراری ...
حالا فقط یه غم به گندگی همه دنیا تو این یه ذره دلم جا گرفته
حالا دیگه هی چی ندارم تا غصه بخورم که یه روز میاد که دیگه ندارمش!!
تنها دلگرمی این روزام شنیدن صدایی که یه وقتی دوسش نداشتم
حالا اون صدا همه دلخوشیمه
+ داغونم رفیق... داغوووون.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:22 توسط دختر تنها
|
وقتی که خاکم می کنند بهش بگید پیشم نیاد...
یه جور بگید من مُرده ام که هُل نکنه...
طاقت ندارم ببینم که داره به قبر من نگاه میکنه...
دونه به دونه عکسامو بر دارید و آتیش بزنید...
هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید...
خاطره هامو همراه خودم خاک کنید...
نذارید که از اسم من یه کلمه جا بمونه...
نمی خوام بیاد و ببینه به جاش ، خاک های قبر، همدم من شده اند...
نمی خوام ببینه که راست راسی مُردم براش...
ولی نشونه ی قبر منو بهش ندین...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:22 توسط دختر تنها
|
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...
ولی ما هنوز صادق ترینیم!

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:21 توسط دختر تنها
|
بازم دلم گرفته .
نمی دونم چه گناهی مرتکب شدم که این دل همش باید بگیره.
البته گناهام می دونم چیه .
مثلا رقصیدن توی عروسی خواهرم.
موهام در معرض دید .
خب یعنی اینا برای یک شب یا سه شب گناهه؟
ولی جلوی نامحرم که نیست خدا جون....
خب اگه گناه این باشه ، دیگه نمی کنم.
_______________________________________
هی تو بازم یک مراسم دیگه بود و تو به تنم و دهنم زهر کردی.
آخه خیلی بی شعوری.مگه کرم داری؟

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:20 توسط دختر تنها
|
خدایا امروز از دیدن دوستان دانشگاهیم بسیار خوشحال شدم...
marmar و زی دوستتون دارم زیاد ولی واسم دعا کنین ...
دلم میخواد از این ده لعنتی برم ...........تف به مردم نکبتش...
ای خدا « ای کاش سرنوشت جز این می نوشت»
جمله ای که همیشه ورد زبونم است و روی تمام کتاب دانشگاهیم پر از این جمله است....
فرانکی گلم خیلی دوستت دارم...عزیزم ساری که S M S ندادم بهت...
SMS همیشه می خونم....میدونم دلت واسم تنگ شده با وفا جووون....
دلم میخواد از این ده لعنتی فرار کنم برم یه جایی .........
من این دیوونه های اُمل که می بینم حالم بد میشه....
دلم میخواد برم یه جای دووور ..استراحت کنم...خیلی خسته ام.......
دلم میخواد کسی منو از تصمیمی که میگیرم بر نگردونه...یا خدا....
دلم میخواد مستقل بشم...گرچه تو خونه همه چی فراهم است و جام راحته...
ولی بازم حالتی خفگی دارم این روزااااااااااا...
ای خدا دارم از بین می رم...
________________________________________________
دلم می خواد یه تفاوتی بین الانم که توی خونه هستم و وقتی دانشگاه ام ایجاد کنم...
دلم می خواد هر از گاهی توی پیاده رویی که همیشه در حال رفتن هستم وایسم
و هدفم رو چک کنم تا ازش دور نشم .... تا یهو مسیرم عوض نشه.....
تا یه نگاهی به خودم بندازم و ببینم که چی هستم ....کی هستم .... همونی هستم که می خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:19 توسط دختر تنها
|
یه عالمه حرف تو دلم انبار شده...
خیلی حرف ... خیلی بغض ... خیلی اشک
می خوام فقط با یه نفر حرف بزنم
...
با یه نفر که بفهمه که هی مجبور نباشم توضیح بدم
با یه نفر که سرزنشم نکنه سرکوفت نزنه....
یکی که هم سکوت کنه هم حرف بزنه یکی که بدونه من باید چیکار کنم...
با کسایی که منو می فهمن نمی تونم حرف بزنم
و با کسایی که می تونم حرف بزنم ازم هیچی نمی فهمن.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:19 توسط دختر تنها
|
يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم
چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .
يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم
تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم
چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
چون زندگيش رو ازش ميگيريم .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:18 توسط دختر تنها
|
يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم
چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .
يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم
تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم
چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
چون زندگيش رو ازش ميگيريم .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:18 توسط دختر تنها
|
بدترین و زجر آورترین لحظات زندگیم دیشب آخرای شب بود...
دیشب زمانی که خواهرم توی لباس عروسی اونطرف نشسته بود...
و قرار بود ازم جدا بشه...اون چشاش پر از اشک شده بود،
و نگام می کرد... منم اونطرف تر داشتم ازش فیلم می گرفتم...
یهو اشک اون که دیدم دلم هرّی ریخت مثل اینکه متوجه شدم
خواهر جون جونیم ، تنها مونسم ، همدمم ،جیگرم ،عزیزم، پاره ی تنم ،
کسی بهترین خواهر دنیا برام بود ازم جدا می شد بغض جلوی گلوم را گرفت...
دستم یهو شل شد انگار دنیا دور سرم می چرخید..و یه بغضی جلوی گلوم گرفت
که انگار داشتند خفم می کردند..گریه ام شروع شد به هق هق افتادم گریه ی خواهرم بیشتر شد...
همه ما رو نگاه می کردند خیلی سعی می کردند خواهرم که عروس بود را آروم کنند...
منم به خاطر اینکه بیشتر عذابش ندم از جلوی روش رد شدم و دویدم طرف اتاقم و گریه کردم ...
اونم چه گریه ای ... صدای هق هقم بلند شده بود...اصلاً باورم نمی شد ..فکرش هم نکرده بودم
که رفتنش اینقدر عذای آور و غمناک باشد... توی دلم گفتم خواهرم داره از این خونه میره ؟
اونم چه کسی... تنها کسی که محرم رازم بوده توی تمام لحظات زنگیم ...کسی که شاهد تمام
ناراحتی ها و شادی هام توی زندگی بوده...کسی که وقتی بغض می کردم دلداریم می داد...
عده ای به زور اومدند توی اتاقم و منو نصیحت کردند که گریه نکنم تا خواهرم هم آروم بشه
بهم گفتند برو جلوش بخند تا با خوشحالی از هم جدا بشین...شاید دیشب بود که همه فهمیدند
ما دوتا چقدر همدیگر را دوست داریم و جدا شدن ار هم برامون مشکله...
اونو تا خونه ی داماد همراهی کردم ولی همش گریه کردم اصلاً دست خودم نبود...
بعد هم واسش دعا کردم که انشاالله توی زندگیش موفق بشه و به داماد و خواهرم تبریک گفتم...
اونم وقتی می دید دو تامون گریه کردیم بغض کرده بود ...
منم وقتی دیدم بغض کردند یه چیزی پروندم تا بخندند ولی نه کی حال خنده داشت توی اون موقع بد...
خواهرمو بوسیدم گریه کردم و گفتم الهی به پای هم پیر بشین و خوشبخت و ازشون خداحافظی کردم...
اومدم خونه بعد دیدم خیلی از قوم و خویشانم گریه کردند...با تعجب ازشون پرسیدم چی شده؟؟
گفتند هیچی _شما دو تا خواهر که دیدیم چطور گریه می کنید
و اینقدر همدیگرو دوست دارین ما را هم به گریه انداختید...
الانم با چشم گریون می نویسم از صبح تا شب چیزی نخوردم وقتی میرم طرف غذا حالت تهوع
بهم دست میده...همش هر جا میرم جای خالی خواهرمو حس میکنم و هی گریه میکنم
پدر و مادرم هم دست کمی از من ندارند می دونم که اونا هم نمی تونند
جای خالیه دختر خوب و خوشکلشون را حس کنند وقتی ناراحتی اونا را می بینم
ناراحتیم 1000 برابر میشه...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها
|
از هجوم این همه بدی بیزارم.
از این جماعت وقیح و بدبخت که تکه های آهن را به هزار معرفت می فروشند، بیزارم..!!
و من دچار آن پاکی پیش از گناهم که همه در کمین نشسته اند برایش ..!
.به دنبال چه می گردم؟!
کجاست روزنه ی روشن و آشنای فرار؟!!
چه سخت است تنهای تنها به پیشواز این اجتماع رفتن!
.
شب هنگام که به یادش می آورم، گریه اش را فراموش نمی کنم
ولی افسوس که سودای دیگران در سر داشت...!!

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها
|
وقتی می بینم بعضی ها عینک بدبینی به چشمشون زدند دلم می خواد خفه اشان کنم...
از آدمایی که الکی حرف می پرونند و الکی تهمت می زنند بدم می یاد...
بابا من از آدمایی که اهل bf و gf هستند متنفرم...
چه فکر کردند با دوست پسر و دوست دختر بودنشون؟؟؟
من که افتخار می کنم به خودم که تا حالا یه دونه bf نداشتم
یعنی خودم نخواستم داشته باشم و نخواهم داشت تا ابد...
ولی من که نداشتم دارم به خودم افتخار می کنم موندم اونایی که داشتند دارند چکار می کنند الان؟
فکر کنم اونایی که اهل bf و gf بودند الان که صاحب زندگی شدند دارند به خودشون می رینند...
وای چه مسخره هست وقتی پیش همسراشون هستند یهو یاد bf و gf می یوفتند
خاک تو سرشون...
واقعاً متاسفم واسه این زمونه که همه با این دوست بازی هاشون ریدند به دنیا...
تف به زاتشون...حتماً هم کمبود دارند که می روند سراغ bf...
شاید روی مخ من زیاد کار شده و خیلی ها دوست داشتند مخمو بزنند ...
ولی نتونسته اند...نــــــــــــه هر کی هم این توقع رو داره بره گُــه بخوره بهتره
و برینه تو خودش...
به پیر به پیغمبر من که bf نداشتم و ندارم و نخواهم داشت ...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:15 توسط دختر تنها
|
می دونی کثافت همیشه مسیر نگات کجاست؟؟؟
مسیر نگات به منه ...
آخه ای خدا هرچی آدم سمج و دیوونه هست گیر ما می یوفته...
____________________________________
می دونی الان کیه؟؟؟؟
الان ساعت7:25
من همیشه تو این موقع بیدارم... اصلاً شبا نمی خوابم...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:15 توسط دختر تنها
|
اینروزا خستگی وحشتناک به سراغم اومده...
1 هفته ی دیگه به سلامتی عروسی خواهرمه ...
دقیقاً همون روز هم امتحانات دانشگام شروع میشه...
ای خدا چه خاکی بریزم تو سرم...
اصلاً حسّ درس خوندن نیست...
____________________________
خداونداااااااااااااا خودت کمکم کن .....
تو بهترین و بزرگترین دوستمی حتماً تنهام نمی زاری...
الهی به امید تو در همه ی کارهام...
*******************************
تمام روزها ، ساعتها ، لحظه ها تكراي شدن . خيلي وقته كه دنبال يه تغييرم ولي نميشه...
دلم دوباره هواي اون روزا رو كرده :
من از اون آسمون آبي ميخوام
من از اون شبهاي مهتابي ميخوام
دل من از خاطرات بد جداست
من از اون وقتاي بي تابي ميخوام
من ميخوام يه دسته گل به آب بدم
آرزو هامو به يك حباب بدم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:13 توسط دختر تنها
|
خدایاااااااااا دوستت دارم...
دلم می خواد حلالم کنی...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:12 توسط دختر تنها
|
از نگاه های هرزه...
از اینکه یکی ازم خوشش بیاد یا بخواد....
از اینکه یکی مرا واسه خودش بخواد...
از اینکه زیادی بعضی ها ...........
از چشم چرون های علاف...
از دوست داشتن های ....
از احترام گذاشتن بهم....
از ..........
دلم می خواد از همه ی این چیزها فرار کنم....
فرار کنم...
برم یه گوشه ای زار بزنم...
تا آروم بشم...
می دونی اونجا کجاست؟؟؟
اونجا آغوش گرم توئه ...
می خوام سر بزارم رو شونت و گریه کنم ....
آغوشت بهترین تکیه گاهمه ....

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:11 توسط دختر تنها
|
نمی دونم چته وقتی منو می بینی خشکت می زنه...
اصلاً مااات می شوی و فقط نگام می کنی...
خوب این تابلو بازی ها چیه؟ این کارات چه معنی میده؟
اعصابمو جلوی دوستام بهم می ریزی...
یه جوری نگام می کنی که انگار غیر از من کسی را نمی بینی....
بابا یه کم به خودت بیا...
وقتی زیااد نگام می کنی من سرمو برمیگردونم..
با این کارم می خوام بهت بفهمونم که تو هم مثه همه واسم بی تفاوتی....
ولی نه تو اصلاً هیچی حالیت نیست...و اصلاً پای راه رفتن نداری...
و من مجبورم از جلوی روت دور بشم...
می ترسم که ....................
***اگه منو اینجوری که توی عکسم گرفتم ببینی چه می کنی؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:11 توسط دختر تنها
|
سکه زندگی من هم دو رو دارد
روزی خواهد رسید که از حصار اینجا رهایی یابم
سیم خار دارهایی که دور زندگی من پیچیدید قطع میکنم
آری خار چشمتان منم
میرسد روزی که روی زخم هایتان نمک بپاشم
به راحتی
لحظه زجر کشیدنتان خنده های من گوش عالم را کر میکند
درست حدس زدی عزیزم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:10 توسط دختر تنها
|
فقط گاهی مرا ببین
اندکی در حالم بیاندیش
من همانم
همان یاغی هنوز هم ارواح دوستان من هستند
دره مانده و بیراهه برای من
فقط گاهی خودت باش.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:10 توسط دختر تنها
|
وقتی شراب را سر می کشی...
تو مست می شوی...
و من بیمار و بی حال می شوم ...
فقط دلم می خواد جیغ بکشم...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:6 توسط دختر تنها
|
چــــــته....؟؟؟؟
اصلاً بیــــــــــا بزن....
بیا بُکش......
بیا...
استغفرالله.....

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:3 توسط دختر تنها
|

خدایا هیچی اینروزا نمی تونه آرومم کنه...
باز خاطره های بد که اینروزا فکرمو بهم می ریزه....
حسُه درس خوندن نیست....
دیشب از خواب پریدم بازم خوابت را دیدم
با گریه از جام بلند شدم خودم را به پشت بوم رسوندم...
نمی خواستم هق هق گریه هام باز مامانم و بقیه رو ناراحت کنه....
رو پشت بوم یه گوشه ای نشستم و فریاد سر دادم ...
چشمم به خونه ی خدا افتاد کمی آرومم کرد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
اینروزا نمی دونم چرا یه استاد 26 ساله که تازه استادمون شده....
هی لجم رو در می یاره...
دلم می خواد...لا اله الاُ الله....
هی پاپیچم میشه که ..............
اونروز که سره کلاسش بودم حالم بد شد...
اجازه گرفتم برم بیرووووووون نذاشت برم بیروون....
نمی دونم چرا لعنتی بهم اجازه نداد ولی به همه اجازه می ده...
همش به من میگه باید سر موقع کلاس باشی...
اجازه هم بهم نمیده از کلاسش برم بیرووون...
که بعد هم یکی از دوستام هی مسخره ام کنه و بگه استاد خاطر خوات شده ه ه ...
دلم میخواد با شنیدن این حرف موی خودمو بکنم و جیغ بزنم..........
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:0 توسط دختر تنها
|
خدایا حالا می فهمم خیلی اشتباه می کردم در موردت...
همیشه فکر می کردم در مورد ناراحتی و گریه هام سکوت می کنی...
یادته خدا جوون چند بار صدات زدم و گفتم جوابم را بده ولی همش سکوت می شنیدم...
ولی اینا سکوت نبود همشو جواب می دادی حالا می فهمم....
خدایا ببخش که اونروزا اشتباه فکر می کردم...
خدیاااا تو برای من بهترین و بزرگترینی ی ی ی ی و مهربونی ی ی ی...
خدایااا حالا می فهمم جواب کارهای اونو خوب بهش دادی...دستت درد نکنه خداجوون
آخه حقش بود.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:58 توسط دختر تنها
|
یادمه چند سال پیش واسه دوستی جلو اومدی ولی من نذاشتم بالا بیاری...
از راهه دیگه خواستی بیایی جلو ولی باز هم نخواستم...
خیلی از کارات یادمه...
ولی از یادآوریشون جز ناراحتی هیچی دستگیرم نمی شه...
خیلی دوست دارم به چیزها و کسای دیگه فکر کنم....
کاش احساسم را نسبت به خودت فهمیده بودی...
اگه من خیلی چیزا را نخواستم...
دست خودم نبود....
اگه هم نخواستم فکر نکن ازت بدم می یومده...
نه تو واسه من خیلی مهم بودی...
واسم مهم نبود کسی از تو خوشش نمی یاد...
فقط خودت واسم مهم بودی...
من همیشه تو زندگیم یه کسی رو دوست داشتم که با بقیه فرق باشه...
ولی تو چکار کردی...متاسفم...
حالا دیگه نزدیگ به یه سالی هست فراموشت کردم...
ببین..خودت خواستی...خودت بهم نشون دادی که من هیچی برات نیستم...
می فهمم تو فقط ادای اینو در می یاوردی که من واست مهمم ...
ولی همش دروغی بود...
آره...حالا به حرف مردم می رسم که تو هیچی نبودی...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:57 توسط دختر تنها
|
چقدر همه چیز باورنکردنی شده.
کی فکرش رو می کرد که من یه روزی چیزی بخونم که نزدیکش هم نمی رفتم.
یا آدم هایی رو از زندگیم پاک کنم که یه روزی
فکر می کردم بدون اونها نمی تونم زندگی کنم.
کی فکرش رو می کرد که من دقیقا کارایی رو بکنم که یه زمانی محکوم می کردم.
کی فکرش رو می کرد که من...
کی فکرش رو می کرد که ما...
کی فکرش رو می کرد که تو...
کی فکرش رو می کرد که اون...
گاهي چيزي براي تعجب كردن وجود نداره.
آن وقت ميشه مچاله شد روي آن مبل قهوه اي گنده
بغل پنجره و هي با پا پرده را رقصاند و رفت توي خيالات خام!
خیال تویی که فردا این موقع اینجا نیستی...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:55 توسط دختر تنها
|
ای خدا جوون من چقدر خسته ام....
عروسی خواهرم از یه طرف که قراره 1 ماه یا 20روز دیگه باشه....
امتحانام هم که درست تو اون موقع...
مشغله فکریم زیااااااااااد....
واسه عروسی خواهرم که باید از هیچی براش کم نزارم...(آخه عاشقشم)
ولی من دیگه چه کاری جز رقص بلدم واسش انجام بدم؟
آره از حالا هم بهش گفتم من فقط اون 3 شب را براش می رقصم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بیا بغلم کن و باهام برقص...
خودت را بهم بچسپووون....
دلم می خواد خاطرخواهات ببینند کور شن...
دونه دونه موهام را از رو دوشت پس نزن...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:55 توسط دختر تنها
|
میرم یه جای دور و خودمو گم و گور میکنم
اگه اومد سراغم را گرفت بگین نیست...
اگه اصرار کرد بگین هیچ نشونه ای ازم ندارین
اگه التماس کرد این نامه از من را بدین دستش
اگه سرتون فریاد زد بازم سراغم را گرفت
بهش بگین...
فلانی زیر خاکه...
اگه کمرش شکست و سر جایش نسشت و گریه سر داد...
هیچی (دیگه مهم نیست برام)
آره کثافت همیشه واست یه فلانی بیشتر نبودم پس الان هم خفه شو.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:54 توسط دختر تنها
|
به چشمانت که نگاه می کنم غمهای دنیا را یک سره فراموش می کنم
به لبانت که بوسه می زنم دردها را یک سره فراموش می کنم
وقتی مرا در آغوشت می فشاری همه چیز را از یاد می برم
ولی....
وقتی می گویی دوستت دارم جز آنکه به تلخی اشک می ریزم
کاری نمی توانم بکنم...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:52 توسط دختر تنها
|
یکی از همون تاپ های قشنگم با شلوارکم رو می پوشم....
موهامو می ریزم سر دوشم...
چشمک می زنم تا منو ببینی...
وقتی به خود می یای....
خیلی دیره ...دیر...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:51 توسط دختر تنها
|
روزهای بلند واقعا غیر قابل تحملن....
به قول یه نفر:انگار فرقی نمی کنه کجای دنیا باشی ...هر جا هم باشی عصر جمعه همچنان عصر جمعه است...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:50 توسط دختر تنها
|
تو، توی صورت دختر، می تونی جواب رو تعیین کنی
مخرج حس غریبی داره، صفر بودنت مبهمش میکنه،
مبهم ...
اگه تمومه بودن و نبودنهات رو جمع کنم باز هم یه چه چیزی از صفز کمتر می شه...
به صفر هم نمی رسی! این خوب نیست اصلا خوب نیست
پ.ن : جمع و تفریق کنم خودمو، توی محاسبه شدنم به راحتی حذف میشم، می خوام یک کم بیخیال باشم، تو کمک میکنی جلوی ترکیدنمو بگیرم ؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:50 توسط دختر تنها
|
انگار نمیتونم این چهار دیواریه نصفه نیمه رو که همیشه توش محکومم به گنگ نوشتن بذارم کنار ... شاید یک جوری اعتیاده !
شاید این زمزمه کردنا توی گلوم گیر کرد و هر چی خواستم تفشون کنم نشد،
شکل ماشین حساب شدم، همش درگیر محاسبه
ماشین حسابی که فقط به توان می رسونه ...
ماشین حسابی که ...
گند بزنن هر چی ماشین حسابه !
به به...
رشته ی دانشگاهیم هم که حسابداریه
همه ی سر و کله ام امروزا پر شده از حساب و کتاب...
استادا میگن حسابداری از پر درآمدترین رشته ها و از بهترین و سخت ترین رشته هاست.
همیشه یکی از رشته های مورد علاقه ام حسابداری بوده و الحمدالله که بهش رسیدم و خدا را شکر میکنم.
(انشاالله که موفق باشم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آره این آهنگی که رو وبلاگم گذاشتم منو یاد روزی میندازه که
از درد زیاد به خودم می پیچیدم و روزی بود که غرورم جلوی دوستام شکست
شاید اینقدر مغرور بودم که هیچوقت از اون راز بهشون نگفته بودم
روزی که با گریه فریاد می کشیدم و آغوش دوستانم هم منو آرومم نمی کرد
شاید خیلی سعی می کردند منو آروم کنند ولی دردم بیشتر از این حرفا بود...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:49 توسط دختر تنها
|
...
رفتم به گذشته قلبم الان تندتر از همیشه میزنه رفتم وبلاگ
گذشته یکی از دوستام رو از تو هارد خوندم، گریه کردم همین جوری، به
مسخرگیه گریه کردن واسه فشار امتحانا، خیلی بد یاد گذشته افتادم.هوس کویر
کردم. دلم خواست آرشیو وبلاگ یک سالمو بخونم همون موقع که دیوونه بودم .
همه مکالمه هام یادمه همه برخوردا همه حرفا نمیدونم چرا نمیتونم فراموششون
کنم نمیدونم چرا ناخوداگاه ثبت میشن ... دوست دارم یکی همین الان فرمتم
کنه چون هنگ کردم،فقط خواستم بنویسم تا خالی بشم،
دوست من دست مرا بگیر من محتاج تر از همیشه به گرمای وجودت نیاز دارم ... ای کاش میشد اینو بدون دقدقه به کسی گفت....
بدون هیچ دقدقه ای !
دوست دارم دغدغه رو با ق بنویسم الان دلم میخواد اعصاب خراب و تپش قلبم رو فقط روی دغدغه خالی کنم .... ! حسابی قاطی کردم !

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:48 توسط دختر تنها
|
گیج که میزنی مثل پرگاری میشی که نمیدونه باید
چند دور بزنه تا یک دایره بکشه !
و همه حواسش به دو تا انگشت اون بالاست ..

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:48 توسط دختر تنها
|
گیج که میزنی مثل پرگاری میشی که نمیدونه باید
چند دور بزنه تا یک دایره بکشه !
و همه حواسش به دو تا انگشت اون بالاست ..

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:47 توسط دختر تنها
|
گیج تر شدم
با آدم هایی ارتباط میگیرم که هیچوقت تمایلی بهشان نداشتم و حالا ...
این خلاء، این بی هوایی داره خفم میکنه
تازگی ها چنگ میزنم به حرفها، به بودن های آدمهایی که هیچوقت دوستشان
نداشتم و به راحتی تحقیرشون میکنم ،و رفتارهایی میکنم که هیچوقت قبولشون
نداشتم و برای اینها گریه میکنم، حرف می زنم !!
من ... من برای اینها گریه میکنم ... !! انگار خودم پر شدم و لبریز و
حواسم نیست که این محتاج شدن رو به بهای آرامش نداشتن و تحقیر کردن قبول
کردم . مثل آدمی که توی ارتفاع داره کپسولش تموم میشه و کم کم سستی همه
اندامشو میگیره، بی حس میشم ...
هر لحظه منتظر خبر توام
نگفتم، ولی
اون شب اینقدر پر بودم از شادی که توی خیابون احساس میکردم آدمهای اطراف
تشویقم میکنند برای بالاتر رفتن، برای بیشتر استوار شدن،
گفتی نمیری دختر ؟
خندیدم چون تازه متولد شده بودم بعد از این همه بدی و خستگی حتی حرفش هم ...
گفتی پنجاه پنجاه
نگفتم حتی فکرش هم خوبه چون مثل یک جرقس برای بیداری، می خوام دست بکشم از این ترس،
خسته
شدم از این خستگی ها ، از وصل شدن به آدمهایی که خودشان خالی تر از
همه چیزند و از ناتوانی میترسم، از اینکه زانوی آسیب دیدم هیچوقت یاریم
نکنه، میترسم از سنگ هایی که در زمستان لیز می شوند ...
خسته شدم از این رکود ـ احمقانه !

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:47 توسط دختر تنها
|

بعد از تو دوست دارم با هر کسی که دوست میشم از خودم دیوانه بازی در بیارم
شاید چون هنوز هم از تو حالم بهم می خوره !!!
خیلی وقته که حالم بهم می خوره و اون بهم خورده ها رو ساندویج میکنم میدم دست کسی که باهاش هستم

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:46 توسط دختر تنها
|

بعد از تو دوست دارم با هر کسی که دوست میشم از خودم دیوانه بازی در بیارم
شاید چون هنوز هم از تو حالم بهم می خوره !!!
خیلی وقته که حالم بهم می خوره و اون بهم خورده ها رو ساندویج میکنم میدم دست کسی که باهاش هستم

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 3:45 توسط دختر تنها
|