تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

باورم نمی شد ولی حقیقت داشت ،
حقیقتی برای او تلخ  ولی برای من شیرین.
دیروز بعد از آن روزهای تاریک و غم آلود به سراغم آمده بود،
 نمی دونم برای چی..
شاید برای آرزوهای مرده ام ، انگار قلبش مثل من زخم خورده بود.
 اما نمی دونم چرا حاضر نبود قصه دلش را تعریف کند.
شاید از شکستن غرورش می ترسید
باورم نمی شد آن شیر سرکش اینقدر اهلی شده است.
 مثل گنجشک ترسیده بود و بر خود می لرزید
اما دیگر دلم برایش نمی سوخت.
چرا رهایم کرده بود؟ که حالا طلب بخشش کند.مگر روزهای تباه
شده عمرم را می توانست به من بازگرداند؟
 مگر با یه جمله «حلالم کن» می توانستم از آن همه تحقیر بگذرم
چه دلگیر رهایم کرده بود و رفته بود .
آن روزها که آسمان دور سرم می چرخید و زمین انگار زمین همیشگی نبود
و روزها کسالت آور و دلتنگ بود
شوق زندگی را از دست داده بودم .
اشک لحظه ای از چشمم جدا نمی شد و با کشیدن هر نفس مرگ را تجربه می کردم
او نبود که شکستن مرا ببیند
اما من رفتن او را به چشم دیده بودم و آن اخبار زجر آور را درباره اش شنیده بودم
حالا آمده بود که چه چیز را در قلبم زنده کند؟
 عشق یا نفرت؟
 حالا که با جای خالی تو خو گرفته ام
ازت می خوام از آسمان زندگیم بیرون بری
و به رویاهای سیاهت بپیوندی
 و مرا در خلوت ترانه هایم رها کن.
لیلایت را عاشقانه در آغوش بگیر ،
 من هم دیگر تنها نیستم ،
 کسانی دارم که جای خالی تو را برایم پر کرده اند...


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:11 توسط دختر تنها |


اولی : سلام

دومی : ــــــــــــــــ

اولی : سلام

دومی : ــــــــــــــــــــ

اولی : بدون سلام هم عزیزی ی ی ی ی ی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر جور می خوای فک کن.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:11 توسط دختر تنها |


تلقین می کنم به خودم

این گونه بهتر است

تلقین اینکه اتفاق مهمی نبود

مثل یک دانه گلابی بود که می خواستی زور بزنی از روی درخت نیفتد

آخر سر هم افتاد

...

اما نگرانش هستم

خیلی

انگار دارد از پرتگاه می افتد

 

نباید به روی خودم بیاورم

ممکن است نیافتد...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:9 توسط دختر تنها |


 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی

و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی

هرگاه در میان ستارگان اسمان تک ستاره ای خاموش دیدی

برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود

نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو : یادت بخیر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقش پر عکس ميشه

اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:7 توسط دختر تنها |


خدایا خوبم...

من اگر می دانستم که چه دردی دارد جنگیدن ...

به خاطر چیزی که وجود ندارد ...

شاید هرگز برای هیچ کس مخصوصا ... نمی جنگیدم .

جنگیدن

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:6 توسط دختر تنها |


 

مدتی است دلم می خواهد هی جیغ بزنم 

 

فکر می کنم حالا وقتش باشد 

 

از دست کارهای تو : 

 

جــــــــــــــ ـ یـــــــ ـغ

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:4 توسط دختر تنها |


دیوانگی هایم را

اینجا می نویسم برایت

شاید

روزی بخوانی این ها را

بدون اینکه بخندی

شاید

شاید

بفهمی آنها را

د ر ک کنی

شاید......

__________________

دوستش داشت (+)

خیلی زیاد

برایش پر معنا بود

وجودش

حالا ...

خبر می دهند

او مرده !

دو روز است که گریه می کند

و من تنها گوش می دهم

هیچ کاری از دستم بر نمی آید

بهت زده

گوشه اتاقم نشسته ام

و در تلاشم

باور کنم

او مرده

مرده

مرد ! ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:2 توسط دختر تنها |


خیانت دیدم ...

فهمیدم قیمتم بالاست ...

مرا ترک کردند ...

فهمیدم که با من بودن واقعا لیاقت می خواهد ...

لیاقت ...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 4:0 توسط دختر تنها |


سرم را

روی خرس پشمالویم می گذارم

نرم نرم است

آهسته چشمانم را می بندم

می خواهم بخوابم

بخوابم و فراموش کنم

تمام خوبی هایی را که کردم

و بدی هایی که دیدم !

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:59 توسط دختر تنها |


امروز صبح سرم درد می کرد

به گمونم تو بودی

در فکرم

که مرتب فریاد می کردی

انقدر سرم داد می زدی

که سرم درد گرفته بود

به روی خودم نیاوردم که چقدر بی صدا

بر سرم فریاد می زدی

راستی گلم

گلویت درد نگرفت ؟




+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:57 توسط دختر تنها |


وقتي دلم به درد مي ايد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي تمام غمهاي عالم

در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم دردمندترين انسان عالمم وقتي تمام عزيزانم

با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي تمام عالم

را قفس ميبينم دیگر رمقی برای دوست داشتن ندارم و دیگر دلم را برای همیشه مدفون می کنم

تا بار دگر کسی به فکر شکستنش نیافتد .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:53 توسط دختر تنها |


وقتی که حس می کنی به ته یک کوچه رسیده ای جا می خوری
و دیگر نمی توانی به درستی فکر کنی ....
انگار شکست را پذیرفته ای
و حتی برای نجاتِ خودت توان نداری ...
در این میان اگر دستی هم نباشد برای نجاتِ تو دراز شود ...
خــ ــدا می داند چگونه در هم خواهی شکست ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:51 توسط دختر تنها |


بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست

برای دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان پابرهنه و عریان میدود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش سوگوار انقراض نسل دایناسور ها هستند

بگذار گریه کنم برای انسانی

که راه کوره های مریخ را شناخته است

اما هنوز کوچه های دلش را نمیشناسد...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:41 توسط دختر تنها |


همیشه تویی که داری بر سرم فریاد می زنی و هی فریاد می زنی ...

منم مثل همیشه سکوت میکنم حرفی ندارم و همه چیز بر علیه من هست

آنقدر سرم فریاد می زنی که بغضی گلویم را می فشاره ... اشک تو چشام حلقه میزنه

دلم میخواد سرم را به دیوار بکوبم از دست تو و کارهات...

و من از دست فریاد های تو کلافه میشم و باز مثل همیشه نمی تونم از خودم دفاع کنم

روی صندلی روبه روی تو میشینم و سیگاری روشن میکنم و میکشم و تو باز هم فریاد..فریاد

و تو در میان دود سیگارم محو میشی و من با بیخیالی سرم را به صندلی تکیه میدم

و باز یه پُک به سیگارم میزنم وچشمانم را میبندم...و اصلاً واست مهم نیستم...

تو با عصبانیت لیوانی را که در دست داری به آینه ای که روبروم هست می کوبی...

در همین موقع من با جیغ از خواب می پرم...و باز هم خواب...باز هم کابوس های شبانه

تمام بدنم عرق کرده و بدنم داغ شده....

و سر جایم میشینم و با گریه هق هق سر میدم

و خدایم را صدا میزنم و تو (شیطان)را لعنت می فرستم

(اعوذ باالله من الشیطان الرجیم) پناه میبرم به خدا از شر شیطان رها شده...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:39 توسط دختر تنها |


می خوام فریاد بزنم ..چرا همیشه فکر می کنی هر کاری میکنی درسته؟

ببخش اگه گاهی حرفام رو شانه هام سنگینی میکنه...

خواهشاً نیا بگو چرا زندگی رو آنقدر تیره و تار میبینی...

من از تظاهر کردن بدم میاد...من همینم که هستم...

همتون سنگدل و بی رحمید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:38 توسط دختر تنها |


میفهمم همه چی بی خودِ...

حتی این زندگی...

حتی تو...

دوست دارم تف کنم تو صورتت...

امروز..

گذاشتمت دمِ در...

پیش آشغالا...

آره خودتم مثل اونایی...

داره کم کم باورم میشه خالی از هر گونه حسم...

خشکم...

پوچم...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 3:36 توسط دختر تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اسم : بهار

دانشجو : رشته حسابداری


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin