از سیلی دامنم رنجیده خاطر مشو
که من مست میرقصم
جایم زمین نیست
جاذبه نیو تن پایبندم کرده
تنگ در آغوشم مگیر
که
رقص در هوا میخواهد دلم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:33 توسط دختر تنها
|
در هوای نعشه افکار مشوشم
دود می شوم
دود
دود
دود
راه می روم در امتداد تاریکی
بوقی ممتد میزند قلبم
و
ایست...........
تلخ شده ام...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:32 توسط دختر تنها
|
نزديک تر بیا
می خواهم
تيزی چاقویی
را که در قلبم
فرو کردی
بيشتر احساس کنم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:31 توسط دختر تنها
|
باور کنید
گاهی واقعا
آدمی را آدمیت لازم است.
پ.ن : لطفا" نقاب هایتان را بر دارید.
پ.ن : افسوس...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:30 توسط دختر تنها
|
بودنت را کنار نبودنت می گذارم
زیاد هم فرقی نمی کند...
من همانم
ازت بدم مياد بدم مياد بدم مياد بدم مياد بدم مياد
بيشتر از اون از خودم ديگه بيزارم بيزارم بيزارم بيزارم بيزارم
پر از فريبم فريب فريب فريب فريب
پر از دروغم دروغ دروغ دروغ دروغ
ديگر تمام شد هر چه كه بود و نبود
پايان

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:29 توسط دختر تنها
|
خيانت هاي فاحشت را دانستم
لحظه اي كه عكسش را پس زمينه ي ذهنت ديدم
تو را قي مي كنم
عقيم مي شوم
اما ؛ باز نمي ميرم
تو فاحشه اي ؛ لباس راهبه گي ات را در بياور
لعنت...
به تو
و
سازت
به
جزيره ...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:29 توسط دختر تنها
|
اینروزاااا
تنها
چیزی که
می تواند
واسه
چند دقیقه
آرومم
کند
منو
از این
آشفتگی
و روح داغووون
.
.
.
سیگاری
است
که
تو به دستم
می دهی...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:27 توسط دختر تنها
|
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ؛ نه بغضی ؛ نه فریادی
ففط سکوت و صدای آه های ممتد...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:27 توسط دختر تنها
|
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ؛ نه بغضی ؛ نه فریادی
ففط سکوت و صدای آه های ممتد...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:26 توسط دختر تنها
|
قبر کن گورم را می کند.
دخترکی دنبال بادکنک صورتی اش می دود.قبر کن نگاهش را از بیل می گیرد
و به دخترک و بادکنکش میدهد.می گویند معشوقه ام مرا به هیچ کشته است اما من هنوز
زنده ام.چشم گورکن دنبال کفش های قرمز دخترک است که هنوز دنبال بادکنک می دود
ودستش به آن نمی رسد و نگاه من به مردمک چشم قبر کن.
تلی از خاک را روی چشم هایم می ریزد.نمی دانم صدای شیون کیست؟
گور من تنگ نیست دلم تنگ شده است.بادکنک صورتی لای شاخه های درخت
گیر می کند و می ترکد.قبرکن دوباره حواسش را به بیل می دهد .تل های خاک را
تندترو تندتر رویم می ریزد و مردمک چشمش را در نگاه من دفن می کند.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:26 توسط دختر تنها
|
امشب هوا جور دیگری است
و من
می چکم در خود
و
دود می شوم
میان سیگارهایم
تنها
دلم گرفته باز
من عق می زنم این دل گرفته گی تکراری و مسخره را
پوچم و خالی
هیج دستی نیست
مرگ بر من

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:25 توسط دختر تنها
|
امشب
آسمان صاف است ولی آسمان دل من مدتها ست ابری است باران نباریده مدتهاست
که سکوت کرده به امید رحمت تو.
صدای پای شب می آید صدای که فریاد غریبانه
سکوتش قلبم را به لرزه در می آورد.
ماه کو؟؟؟؟؟کو ستاره دل من؟کو صدای
آواز وجود من؟
آوازی که سکوت این شب ویرانه را می شکست.
سکوتی که اکنون
فریاد می زند فریادی گوش خراش....
صدای فریاد شب بلندترشده گویی شب در وجود
من است.شاید هم وجود من درشب.
شب
دیگر با من انس گرفته است در رگهایش اشک من است که جریان دارد.
دیگر جزیی
از غربت بی صدایم شده....
ومن خودم را در میان سیاهی شب گم کرده ام.
سکوتم
سکوت شب است سکوتی که میمیرد و زنده می شود...............
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:24 توسط دختر تنها
|
بهار دختریست :
که روزا خنده روی لباش هست...
و شبا چشاش خیسه...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:24 توسط دختر تنها
|
این روزای هفته رو نشمردن از سرم نمیره که نمیره... بالاخره تموم شد.
بعد یه عالم کلنجار و دعوا...
چند روزه این بغض لعنتی داره گلومو سوراخ می کنه... لامسب نمیشکنه... نمی ترکه
گوله نمی شه و از چشام نمی ریزه
امروز همه چی تموم شد... واسه همیشه
حالا زندگیم از یه جا دیگه شروع شد، درست همون موقع که تموم شد.
یه بغض تکراری ...
حالا فقط یه غم به گندگی همه دنیا تو این یه ذره دلم جا گرفته
حالا دیگه هی چی ندارم تا غصه بخورم که یه روز میاد که دیگه ندارمش!!
تنها دلگرمی این روزام شنیدن صدایی که یه وقتی دوسش نداشتم
حالا اون صدا همه دلخوشیمه
+ داغونم رفیق... داغوووون.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:22 توسط دختر تنها
|
وقتی که خاکم می کنند بهش بگید پیشم نیاد...
یه جور بگید من مُرده ام که هُل نکنه...
طاقت ندارم ببینم که داره به قبر من نگاه میکنه...
دونه به دونه عکسامو بر دارید و آتیش بزنید...
هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید...
خاطره هامو همراه خودم خاک کنید...
نذارید که از اسم من یه کلمه جا بمونه...
نمی خوام بیاد و ببینه به جاش ، خاک های قبر، همدم من شده اند...
نمی خوام ببینه که راست راسی مُردم براش...
ولی نشونه ی قبر منو بهش ندین...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:22 توسط دختر تنها
|
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...
ولی ما هنوز صادق ترینیم!

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:21 توسط دختر تنها
|
بازم دلم گرفته .
نمی دونم چه گناهی مرتکب شدم که این دل همش باید بگیره.
البته گناهام می دونم چیه .
مثلا رقصیدن توی عروسی خواهرم.
موهام در معرض دید .
خب یعنی اینا برای یک شب یا سه شب گناهه؟
ولی جلوی نامحرم که نیست خدا جون....
خب اگه گناه این باشه ، دیگه نمی کنم.
_______________________________________
هی تو بازم یک مراسم دیگه بود و تو به تنم و دهنم زهر کردی.
آخه خیلی بی شعوری.مگه کرم داری؟

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:20 توسط دختر تنها
|
خدایا امروز از دیدن دوستان دانشگاهیم بسیار خوشحال شدم...
marmar و زی دوستتون دارم زیاد ولی واسم دعا کنین ...
دلم میخواد از این ده لعنتی برم ...........تف به مردم نکبتش...
ای خدا « ای کاش سرنوشت جز این می نوشت»
جمله ای که همیشه ورد زبونم است و روی تمام کتاب دانشگاهیم پر از این جمله است....
فرانکی گلم خیلی دوستت دارم...عزیزم ساری که S M S ندادم بهت...
SMS همیشه می خونم....میدونم دلت واسم تنگ شده با وفا جووون....
دلم میخواد از این ده لعنتی فرار کنم برم یه جایی .........
من این دیوونه های اُمل که می بینم حالم بد میشه....
دلم میخواد برم یه جای دووور ..استراحت کنم...خیلی خسته ام.......
دلم میخواد کسی منو از تصمیمی که میگیرم بر نگردونه...یا خدا....
دلم میخواد مستقل بشم...گرچه تو خونه همه چی فراهم است و جام راحته...
ولی بازم حالتی خفگی دارم این روزااااااااااا...
ای خدا دارم از بین می رم...
________________________________________________
دلم می خواد یه تفاوتی بین الانم که توی خونه هستم و وقتی دانشگاه ام ایجاد کنم...
دلم می خواد هر از گاهی توی پیاده رویی که همیشه در حال رفتن هستم وایسم
و هدفم رو چک کنم تا ازش دور نشم .... تا یهو مسیرم عوض نشه.....
تا یه نگاهی به خودم بندازم و ببینم که چی هستم ....کی هستم .... همونی هستم که می خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:19 توسط دختر تنها
|
یه عالمه حرف تو دلم انبار شده...
خیلی حرف ... خیلی بغض ... خیلی اشک
می خوام فقط با یه نفر حرف بزنم
...
با یه نفر که بفهمه که هی مجبور نباشم توضیح بدم
با یه نفر که سرزنشم نکنه سرکوفت نزنه....
یکی که هم سکوت کنه هم حرف بزنه یکی که بدونه من باید چیکار کنم...
با کسایی که منو می فهمن نمی تونم حرف بزنم
و با کسایی که می تونم حرف بزنم ازم هیچی نمی فهمن.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:19 توسط دختر تنها
|
يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم
چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .
يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم
تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم
چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
چون زندگيش رو ازش ميگيريم .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:18 توسط دختر تنها
|
يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم
چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره .
يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم
تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره .
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم .
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم
چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
چون زندگيش رو ازش ميگيريم .
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:18 توسط دختر تنها
|
بدترین و زجر آورترین لحظات زندگیم دیشب آخرای شب بود...
دیشب زمانی که خواهرم توی لباس عروسی اونطرف نشسته بود...
و قرار بود ازم جدا بشه...اون چشاش پر از اشک شده بود،
و نگام می کرد... منم اونطرف تر داشتم ازش فیلم می گرفتم...
یهو اشک اون که دیدم دلم هرّی ریخت مثل اینکه متوجه شدم
خواهر جون جونیم ، تنها مونسم ، همدمم ،جیگرم ،عزیزم، پاره ی تنم ،
کسی بهترین خواهر دنیا برام بود ازم جدا می شد بغض جلوی گلوم را گرفت...
دستم یهو شل شد انگار دنیا دور سرم می چرخید..و یه بغضی جلوی گلوم گرفت
که انگار داشتند خفم می کردند..گریه ام شروع شد به هق هق افتادم گریه ی خواهرم بیشتر شد...
همه ما رو نگاه می کردند خیلی سعی می کردند خواهرم که عروس بود را آروم کنند...
منم به خاطر اینکه بیشتر عذابش ندم از جلوی روش رد شدم و دویدم طرف اتاقم و گریه کردم ...
اونم چه گریه ای ... صدای هق هقم بلند شده بود...اصلاً باورم نمی شد ..فکرش هم نکرده بودم
که رفتنش اینقدر عذای آور و غمناک باشد... توی دلم گفتم خواهرم داره از این خونه میره ؟
اونم چه کسی... تنها کسی که محرم رازم بوده توی تمام لحظات زنگیم ...کسی که شاهد تمام
ناراحتی ها و شادی هام توی زندگی بوده...کسی که وقتی بغض می کردم دلداریم می داد...
عده ای به زور اومدند توی اتاقم و منو نصیحت کردند که گریه نکنم تا خواهرم هم آروم بشه
بهم گفتند برو جلوش بخند تا با خوشحالی از هم جدا بشین...شاید دیشب بود که همه فهمیدند
ما دوتا چقدر همدیگر را دوست داریم و جدا شدن ار هم برامون مشکله...
اونو تا خونه ی داماد همراهی کردم ولی همش گریه کردم اصلاً دست خودم نبود...
بعد هم واسش دعا کردم که انشاالله توی زندگیش موفق بشه و به داماد و خواهرم تبریک گفتم...
اونم وقتی می دید دو تامون گریه کردیم بغض کرده بود ...
منم وقتی دیدم بغض کردند یه چیزی پروندم تا بخندند ولی نه کی حال خنده داشت توی اون موقع بد...
خواهرمو بوسیدم گریه کردم و گفتم الهی به پای هم پیر بشین و خوشبخت و ازشون خداحافظی کردم...
اومدم خونه بعد دیدم خیلی از قوم و خویشانم گریه کردند...با تعجب ازشون پرسیدم چی شده؟؟
گفتند هیچی _شما دو تا خواهر که دیدیم چطور گریه می کنید
و اینقدر همدیگرو دوست دارین ما را هم به گریه انداختید...
الانم با چشم گریون می نویسم از صبح تا شب چیزی نخوردم وقتی میرم طرف غذا حالت تهوع
بهم دست میده...همش هر جا میرم جای خالی خواهرمو حس میکنم و هی گریه میکنم
پدر و مادرم هم دست کمی از من ندارند می دونم که اونا هم نمی تونند
جای خالیه دختر خوب و خوشکلشون را حس کنند وقتی ناراحتی اونا را می بینم
ناراحتیم 1000 برابر میشه...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها
|
از هجوم این همه بدی بیزارم.
از این جماعت وقیح و بدبخت که تکه های آهن را به هزار معرفت می فروشند، بیزارم..!!
و من دچار آن پاکی پیش از گناهم که همه در کمین نشسته اند برایش ..!
.به دنبال چه می گردم؟!
کجاست روزنه ی روشن و آشنای فرار؟!!
چه سخت است تنهای تنها به پیشواز این اجتماع رفتن!
.
شب هنگام که به یادش می آورم، گریه اش را فراموش نمی کنم
ولی افسوس که سودای دیگران در سر داشت...!!

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:17 توسط دختر تنها
|
وقتی می بینم بعضی ها عینک بدبینی به چشمشون زدند دلم می خواد خفه اشان کنم...
از آدمایی که الکی حرف می پرونند و الکی تهمت می زنند بدم می یاد...
بابا من از آدمایی که اهل bf و gf هستند متنفرم...
چه فکر کردند با دوست پسر و دوست دختر بودنشون؟؟؟
من که افتخار می کنم به خودم که تا حالا یه دونه bf نداشتم
یعنی خودم نخواستم داشته باشم و نخواهم داشت تا ابد...
ولی من که نداشتم دارم به خودم افتخار می کنم موندم اونایی که داشتند دارند چکار می کنند الان؟
فکر کنم اونایی که اهل bf و gf بودند الان که صاحب زندگی شدند دارند به خودشون می رینند...
وای چه مسخره هست وقتی پیش همسراشون هستند یهو یاد bf و gf می یوفتند
خاک تو سرشون...
واقعاً متاسفم واسه این زمونه که همه با این دوست بازی هاشون ریدند به دنیا...
تف به زاتشون...حتماً هم کمبود دارند که می روند سراغ bf...
شاید روی مخ من زیاد کار شده و خیلی ها دوست داشتند مخمو بزنند ...
ولی نتونسته اند...نــــــــــــه هر کی هم این توقع رو داره بره گُــه بخوره بهتره
و برینه تو خودش...
به پیر به پیغمبر من که bf نداشتم و ندارم و نخواهم داشت ...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:15 توسط دختر تنها
|
می دونی کثافت همیشه مسیر نگات کجاست؟؟؟
مسیر نگات به منه ...
آخه ای خدا هرچی آدم سمج و دیوونه هست گیر ما می یوفته...
____________________________________
می دونی الان کیه؟؟؟؟
الان ساعت7:25
من همیشه تو این موقع بیدارم... اصلاً شبا نمی خوابم...

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:15 توسط دختر تنها
|
اینروزا خستگی وحشتناک به سراغم اومده...
1 هفته ی دیگه به سلامتی عروسی خواهرمه ...
دقیقاً همون روز هم امتحانات دانشگام شروع میشه...
ای خدا چه خاکی بریزم تو سرم...
اصلاً حسّ درس خوندن نیست...
____________________________
خداونداااااااااااااا خودت کمکم کن .....
تو بهترین و بزرگترین دوستمی حتماً تنهام نمی زاری...
الهی به امید تو در همه ی کارهام...
*******************************
تمام روزها ، ساعتها ، لحظه ها تكراي شدن . خيلي وقته كه دنبال يه تغييرم ولي نميشه...
دلم دوباره هواي اون روزا رو كرده :
من از اون آسمون آبي ميخوام
من از اون شبهاي مهتابي ميخوام
دل من از خاطرات بد جداست
من از اون وقتاي بي تابي ميخوام
من ميخوام يه دسته گل به آب بدم
آرزو هامو به يك حباب بدم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:13 توسط دختر تنها
|
خدایاااااااااا دوستت دارم...
دلم می خواد حلالم کنی...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:12 توسط دختر تنها
|
از نگاه های هرزه...
از اینکه یکی ازم خوشش بیاد یا بخواد....
از اینکه یکی مرا واسه خودش بخواد...
از اینکه زیادی بعضی ها ...........
از چشم چرون های علاف...
از دوست داشتن های ....
از احترام گذاشتن بهم....
از ..........
دلم می خواد از همه ی این چیزها فرار کنم....
فرار کنم...
برم یه گوشه ای زار بزنم...
تا آروم بشم...
می دونی اونجا کجاست؟؟؟
اونجا آغوش گرم توئه ...
می خوام سر بزارم رو شونت و گریه کنم ....
آغوشت بهترین تکیه گاهمه ....

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:11 توسط دختر تنها
|
نمی دونم چته وقتی منو می بینی خشکت می زنه...
اصلاً مااات می شوی و فقط نگام می کنی...
خوب این تابلو بازی ها چیه؟ این کارات چه معنی میده؟
اعصابمو جلوی دوستام بهم می ریزی...
یه جوری نگام می کنی که انگار غیر از من کسی را نمی بینی....
بابا یه کم به خودت بیا...
وقتی زیااد نگام می کنی من سرمو برمیگردونم..
با این کارم می خوام بهت بفهمونم که تو هم مثه همه واسم بی تفاوتی....
ولی نه تو اصلاً هیچی حالیت نیست...و اصلاً پای راه رفتن نداری...
و من مجبورم از جلوی روت دور بشم...
می ترسم که ....................
***اگه منو اینجوری که توی عکسم گرفتم ببینی چه می کنی؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:11 توسط دختر تنها
|
سکه زندگی من هم دو رو دارد
روزی خواهد رسید که از حصار اینجا رهایی یابم
سیم خار دارهایی که دور زندگی من پیچیدید قطع میکنم
آری خار چشمتان منم
میرسد روزی که روی زخم هایتان نمک بپاشم
به راحتی
لحظه زجر کشیدنتان خنده های من گوش عالم را کر میکند
درست حدس زدی عزیزم
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 4:10 توسط دختر تنها
|